روز های زیادی گذشته وهنوز چیزی بر این صفحه نوشته نشده ...
دیرگاهیست قلمم اثری از خود به جای نمیگذارد .شاید او هم مانند من انتظار چنین شبی را میكشید .شبی كه بنیرو صفحه ی نا نوشته ام را سیاه میكند .شبی كه شب من است ....
احساس می كنم بغض هایم گریه میشوند ...
ولی آسان نیست ;بیان درد با این كلمات نحیف و بدرد نخور ...
صحبت از عشق است .
عشقی منفور كه ذره ذره وجودم را در خود غرق كرده و آهسته بغض هایی در گلویم زاییده كه روحم را می خراشد....
زخمی كه تمامی كائنات را به دشمنی با من فرا خوانده ....
من هرگز نمی تواند!هرگز نمتوانم بغضی را فریاد كند .
شاید امشب شب من نیست!نه ،هیچ شبی شب من نیست ...!
تبلیغات